وقتی بچه ها خبر پیدا شدن دزد کیفم را دادند اول خوشحال شدم بعد که فردایش دختری را با دست های دست بند زده وسه برادر آبرومند را جلوی رویم دیدم آرزو کردم که ایکاش دزد کیفم پیدا نمی شد.دوهفته تمام از صبح تا عصر در دادسرها وآگاهی ها سرگردان بودم.وقتی هم که می رسیدم خونه بغضم می ترکید وها های گریه بود.من با برادر بزرگ دختر وقتی زبان به اعتراف باز کرد شکستم ,گریه کردم, زار زدم.نمی دانم دلم برای که باید می سوخت اصلا نمی فهمیدم الان باید چه بکنم.رضایت دادم البته خسارت مرکز تآتر تجربه را گرفتم اما تا دو روز دلم نمی خواست که به چک پول خسارت نگاه کنم و گریه می کردم واز فکر این که یک دختر تقریبا همسن من ,لیسانسه چرا الان باید دور مچ هایش دوفلز سرد باشد و نگاه از برادرهایش بدزد حالم را بد می کرد.
دوستانم گفتند جریان را تعریف کن گفتم باشه همش را بصورت طنز در وبلاگم می نویسم اما انگار نمی شود.
چهارشنبه مهمانی داشتم خواهرم وشوهرش آمده بودند ایران ومهمان بودند.قبل از همه مامانم اومد خونه.داشتم از احوال همسایه های اهواز می پرسیدم .پرسیدم خاله فری(همسایه اهوازمان)چطور است؟مامان گفت بد نیست البته خواهر شوهرش که فوت کرد نارحت شد اما...
گفتم خاله فروغ؟مامان جا خورد.یادش آمد من فروغ را می شناختم .یک زن جوان وسرزنده.همیشه شوخ بود.بچه که بودم دوست داشتم وقتی بزرگ شدم مثل او بشوم.همه دوستش داشتند نه فقط من.حتی اشک نریختم ماتم برد.مامان سعی کرد موضوع را جمع کنداما نشد .
دیشب جریان را به میثم گفتم.گفت دنیا همینه کسانی که باورت نمی شود می روند وتو یادت می افته که مرگ خبر نمی کنه.
صبح امروز هم که مصداق حرف میثم کاملا برایم روشن شد.خبردر گذشت خسرو شکیبایی را هضم نکردم هنوز.
زمان می گذرد و تا به خودمان بیایم یکی را از دست داده ایم.نگاه به پست هایم کردم انگار قسمت نیست که با خبر خوبی آپ کنم.نادر ابراهیمی,دستگیری دوستان,خاله فروغ,دزد دانشگاه والان هم خبر باور نکردنی در گذشت خسرو شکیبایی.همیشه آرزو داشتم یک روز با او کار کنم.چه بگویم جز این که :ناگهان چقدر زود دیر می شود...
دوستانم گفتند جریان را تعریف کن گفتم باشه همش را بصورت طنز در وبلاگم می نویسم اما انگار نمی شود.
چهارشنبه مهمانی داشتم خواهرم وشوهرش آمده بودند ایران ومهمان بودند.قبل از همه مامانم اومد خونه.داشتم از احوال همسایه های اهواز می پرسیدم .پرسیدم خاله فری(همسایه اهوازمان)چطور است؟مامان گفت بد نیست البته خواهر شوهرش که فوت کرد نارحت شد اما...
گفتم خاله فروغ؟مامان جا خورد.یادش آمد من فروغ را می شناختم .یک زن جوان وسرزنده.همیشه شوخ بود.بچه که بودم دوست داشتم وقتی بزرگ شدم مثل او بشوم.همه دوستش داشتند نه فقط من.حتی اشک نریختم ماتم برد.مامان سعی کرد موضوع را جمع کنداما نشد .
دیشب جریان را به میثم گفتم.گفت دنیا همینه کسانی که باورت نمی شود می روند وتو یادت می افته که مرگ خبر نمی کنه.
صبح امروز هم که مصداق حرف میثم کاملا برایم روشن شد.خبردر گذشت خسرو شکیبایی را هضم نکردم هنوز.
زمان می گذرد و تا به خودمان بیایم یکی را از دست داده ایم.نگاه به پست هایم کردم انگار قسمت نیست که با خبر خوبی آپ کنم.نادر ابراهیمی,دستگیری دوستان,خاله فروغ,دزد دانشگاه والان هم خبر باور نکردنی در گذشت خسرو شکیبایی.همیشه آرزو داشتم یک روز با او کار کنم.چه بگویم جز این که :ناگهان چقدر زود دیر می شود...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:29  توسط جودی آبوت
|

