تبليغاتX
پابرهنه در بهشت

شهربانو ی عزیز من رو به یک بازی دعوت کرده بود که به خاطر مشغله نرسیدم آپ کنم.اما حالا می نویسم.قرار است در مورد ده چیزی که دوست داریم و ده تای دیگر که نمی خواهیم و دوست نداریم بنویسیم.

من اما از هر دو با هم می نویسم.

دوست دارم بدون شکستن دل میثم و بابا ومامان برم تو خیابان و مشت هایم رو گره کنم و خشمم را فریاد کنم.دوست دارم قبال از شب های تظاهرات انقدر با میثم یکی به دو نکنم.دوست دارم که دیگر کسی قسم ندهد به خاطر من...جون من...التماست می کنم...بتوانم بروم همدوش هموطن هام در خیابان.دوست دارم اگه قراره بمیرم برای وطنم باشه.دوست دارم بدون تذکر همسایه ها که_ از ترس لباس شخصی ها نمیذارند ا...اکبر بگوییم_بروم پشت بام و فریاد بزنم بزرگی خدا را وبه از او یاری به طلبم.

دلم می خواهد ایران سبزم از قرمزی خون جوانانش پاک شود و به سفیدی صلح برسد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:56  توسط شیرین ناز  | 

1.تمام ظرفها رو شسته ویه چایی واسه خودم ریخته بودم که  یاکریم پشت پنجره پرید و رفت .بعدش خونه لرزید.اهمیت ندادم سالهاست که به خاطر همسایه های نازنین به این چیزها عادت کردیم.چند دقیقه بعد میثم زنگ زد گفت:خوبی؟زلزله اومد کجا بودی؟!


2.گربه ها رو دوست دارم.راستش از اول حیوانات رو دوست داشتم.پایین خونمون چند تا گربه هستن.از خونه الناز میومدیم به میثم گفتم بریم سوسیس براشون بگیرم اولش غر غر کرد اما بعد قبول کرد.رفتیم تو مغازه به فروشنده گفتیم دو عدد سوسیس از ارزون ترین سوسیست بده!


3.داشتم جریان بالا رو واسه بابام می گفتم که دیدم گربه هام اسم ندارن.بابام اسم گربه های دم خونه شون رو گذاشته:موش موش ,مموش(اسم بچه گی من!) و جو جو.حال می کنید ما چقدر به گربه بودنشون ارج می نهیم!


4.عروسی دوستم تو اهواز برام فوق العاده بود .از ذوق زدم زیر گریه.(الناز می گه تو عروسی من از این ندید بدید بازیا در نیاریا!).خوش بخت بشی سمیه جونم.


5.هفته پیش رفتیم با الناز لباس عروس براش ببینیم.یکی رو پرو کرد مثل فرشته ها شده بود. قرارشد همون رو بخره.فکر کنم بیش تر از خودش ذوقش رو دارم.


6.دو روز به تولد بیست و هفت سالگیم مونده.باورم نمیشه که ده سال پیش پیش دانشگاهی رو تموم کردم.ذوق ایشون رو هم ندارم که از جند روز قبل مدام از خاطرات بنویسم.انگار با نوشتن مجبورم این سرعت زمان رو قبول کنم و نمی خوام که این طوری بشه.


7.همیشه از عدد هفت خوشم میومده.باورم نمیشه  هشت روز از این اتفاق می گذره و راحت داریم زندگی عادی می کنم.موندم تو جون سختیم.


8.هیچوقت معنی عملیات انتحاری رو نمی فهمم.حرکت تروریستی به هر منظوری محکومه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:33  توسط شیرین ناز  | 

بهنود اعدام شد.نمی تونم چیزی بگو یم یا بنویسم فقط شوک زده ام.

این را بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:40  توسط شیرین ناز  | 

هفته دیگه امتحان هام شروع میشه. باید خوشحال باشم چون دلم برای دانشگاه تنگ شده.برای شور وشوق اول مهر. دلم واسه پچ پچ با طناز سر کلاس ها تنگ شده.دلم برای کلاس اصول وفنون تنگ شده.دلم واسه مرکز تئاتر تجربی تنگ شده.دلم واسه آقای میرزایی و همتی تنگ شده.اما می ترسم.

از تهدید ها می ترسم.از این که باز خونی بریزد می ترسم.

آخرین باری که بچه ها رو دیدم روز 24 خرداد بود.تو دانشگاه پشت درهای بسته داشتیم "یار دبستانی من" رو می خوندیم که گاز اشک آور به سمتون پرت کردند.آخرین باری که دوستهام رو دیدم چشمهای همه مون خیس بود.همه مون بوی دود می دادیم.نمی دونم اما بازم میتونم خوشحال باشم که هفته دیگه می خوام برم دانشگاه؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:12  توسط شیرین ناز  | 

مافقط سرمان بالا بود

و شکل های درهم ابرها را مرتب می کردیم

کاری به باران نداشتیم

غروب هم برای خودش سرخ بود

فریاد می زدیم

شعار می دادیم

گریه می کردیم

ما استعاره نبودیم

آسمان و ابر و غروب

استعاره نبودند

ما فقط جوان بودیم

و دیگران به زور رمز گشایی مان می کردند.


"حافظ موسوی"

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط شیرین ناز  |