الناز به تثلیث مقدس مادر،اسارت ومرگ اعتقاد داره.الفی اتکینز به روسری آبی.باربابل وآنت به دانشگاه هنر ومعماری.همه این ها رو گفتم تااز اعتقادات یکی ازاستادهای محترممون برای شما بنویسم:
- استاد اعتقاد دارند که جمله ی"بریم رو سوفکل"خیلی حرف زشتیه چون ما خدای نکرده که نمی خواهیم بریم بشینیم روی سر این نمایشنامه نویس مشهور!اما از نظر استاد خطاب کردن واژه الاغ به بعضی از افراد کاملا مجاز است. اسامی این اشخاص به ترتیب زیر است:
- فروید(آدم بی مغزی که به ادیپ تهمت می زند)
- کسانی که انگ ملحد رو به نیچه وسارتر چسبانند.
- کسانی که نظریه مرگ مولف را قبول دارند (آخه به چه حقی نویسنده رو زنده به گور می کنید)
- پدر ادیپ که نگذاشت ونه برداشت یکراست رفت سراغ تیرزیاس کور واسه پیشگویی وسه نسل بعد خودش رو بدبخت کرد.(استاد به کورهای عهد باستان اعتقاد ندارند)
- همه کسانی که سراغ پیشگو می روند درهمه نقاط جهان فرقی نمی کند(در این اعتقاد با اجازه من هم با استاد هم عقیده ام)
- استاد اعتقاد دارند که شخصا تحت تاثیر هیچ شار لاتانی قرار نمی گیرند(خدایش این رو فکر کنم درسته،لا اقل به حرفهای ما چندان اعتنایی ندارد از شارلاتان ها بی خبرم)
- استاد اعتقاد دارند که فیم ۳۰۰ یک هشدار است به بوش که مبادا به ایران حمله کند.
- ملت فرانسه به قدری از بمب گذاریهای تروریستی در مترو ترسیدند که زیاد از مترو استفاده نمی کنند.(من نظری ندارم تا به حال پام به فرانسه نرسیده)
- نژادی به نام سرخپوست وجود خارجی نداردآنهایی که پوستشان سرخ است از عصاره یک گیاه خاص استفاده می کنند(بیچاره سالی که این رو نمی دونه)
من در این نوشته های بالا قصد اهانت به عقیده یا نظر کسی رو نداشتم و ندارم.
فقط خواستم بابی رو باز کنم که شما هم از اعتقاداتون راحت حرف بزنید(بدون توهین به شخص حقیقی)
بی انصافی این گفته جالب استاد محترم رو نادیده بگیریم:
((در زمانی که سوربون شلوغ شده بود یک دانشجو روی دیوار نوشت "خدا مرده است" امضا:نیچه.
چند وقت بعد کنار این نوشته کس دیگری نوشت"نیچه مرده است"امضا:خدا.))
من که کلی حال کردم شما رو نمیدونم.
ادامه:الان دو نزدیک دو ساعت از این نوشته ها میگذره.وقتی اومدم خونه الناز حالش خوب نبود.داشتم می نوشتم که گفت بیا بریم دکتر.دکتر که نه اورژانس بیمارستان دولتی ومعتبر پایتخت!!!فقط اینو بگم که دکتر کشیک به الناز که سر گیجه وحالت تهوع داشت با یه مریض قطع نخاعی ویه خانمی که سینوزیت داشت یه نسخه داد.خودتون برید تا آخرش...
الان که الانه اصلا حال خواهر کوچیکم خوب نیست.شما بگویید دوتا دختر دانشجو غیر از رفتن به بیمارستان این وقت شب به کجا می توانند مراجعه کنند؟
راستی الناز کلی از اعتقاداتش را در مورد دکترها با تثلیث مقدس بیان کرد.
نيم ساعت پيش از داروخانه سر کوچه مسکن هامو گرفتم،داشتم به ماجرای امروزم با دندانپزشکم فکر می کردم که چقدر خنده داره و می خواستم براش تیتر انتخاب کنم تا زودتر بنویسمش که:
دیدم یه آقای میانسالی از اهالی کوچه یه کیسه (نفهمیدم تو کیسه چی بود)پرت کرد جلو پام.سرم رو بلند کردم که اعتراض کنم چشمم به موی سفیدش افتاد و گفتم بی خیال.
جلوی در خونه داشتم طبق معمول با هزار مکافات دنبال کلیدم می گشتم که صدای داد وفریاد شنیدم.اصلا اهمیت ندادم به این داد وفریادها عادت دارم.همسایه بالایی ما هر روز چند وعده من والناز رو با جیغ وداد وفحش های آبدارمستفیض می کنند،گفتم بازم همون آش و همون کاسه.داخل شدم دم در چوبی خانه متوجه شدم که صدای خانم همسایه بالایی نیست،فحش ها آبدار ترند و خلاصه خبر از مجتمع ما نیست.یاد حرف مامان افتادم که می گفت هر جا دعوا بود فوری رد شو برو،اصلا به تو مربوط نیست.زندگی دانشجویی تو تهران خودش کم دردسر نداره واسه خودت دردسر نساز...
اما نشد.جیغ زن تنم رو می لرزوند فحش های مرد را نمی تونستم هضم کنم.برگشتم جلوی در ،دم کوچه....
یه مرد (همون آقای میانسال) وسط کوچه گیس های یک زن رو گرفته بود، می زد وفحش می داد.یه دختر بچه همون کنار داشت زار می زد.از ساختمان کنار دعوا از هر پنجره یه زن/دختربا سر لخت بیرون آمده بودند وبا تمام وجود داد می زدند وبد و بیراه می گفتند.تمام این صحنه ها رو در عرض کمتر از ۳۰ ثانیه دیدم.
نمیدونم چرا نرفتم جلو آنها را از هم جدا کنم؟نمیدونم چرا داد نزندم "نزن نامرد"؟نمیدونم چرا ندویدم به خونه که زنگ بزنم به پلیس؟نمیدونم ....
مات ومهبوت مونده بودم جلوی در خونه.دستم لای موهام بود از عصبانیت همه موها رو از کش سردر می اوردم وقتی به خودم اومدم که راننده یک وانت با تعجب به انبوه موهای فر من نگاه می کرد.رفتم داخل در رو بستم .نشستم روی زمین.صداها قطع نمی شد:
زن:من هر" گ ه ی "رو که بخوام می آرم خونم به تو چه؟!
مرد:مگه من میذارم ج...!
زن: ج... اون زنته!
خدای من،اون زن همسر مرد نبود.(حالا مگه بود فرقی هم می کرد؟!)
دوباره در رو باز کردم.دختر زن از پنجره سرش رو آورده بود بیرون وبه مرد فحش می داد.مرد سرش رو بالا گرفت وبه دختر گفت:تو چی میگی که از همه ج...تری!
دختر:برو گمشو حمال!راست میگی جلوی زن خودتو بگیر!
زن که تازه از دست مرد خلاص شده بود مانتو وروسریش رو از زمین برداشت وتنش کرد رو به دختر گفت کیفم رو بده.چند لحظه بعد یک کیف پرواز کنان به زمین افتاد.زن کیف رو برداشت و رو به مرد گفت :الان می روم میارمش ببینم تو چه غلطی می کنی؟
کم کم همسایه ها جمع شدند یکی از خانم ها که داشت دختر کوچک زن رو آروم می کرد کشان کشان زن رو برد به داخل حیاتشان و درو بست.دعوای لفظی به طرز زننده ای بین دختر ومرد همچنان برقرار بود.
هنوز نفهمیده بودم جریان چیه؟توی ۵ سالی که ساکن این محلم جز همسایه طبقه بالایی کسی رو نمیشناسم.با این وجود رفتم سراغ همسایه روبرویی که داشت از پنجره ماجرا رو می دید وبا دوتا دخترش صحبت می کرد.با یه صدایی که به زور از گلوم خارج می شد پرسیدم قضيه چيه؟
_هيچي.آقاي حسيني صاحبخونه اين خانومه.اون دختر كوچيكه كه داشت گريه مي كرد هم دختر اين خانومه تازگي ها يه بچه گربه آورده خونه.آقاي حسيني خوشش نيومده بهش تذكر داده اونا هم گوش نكردند.نيم ساعت پيش آقاي حسيني بچه گربه رو مي كوبنه به ديوار و ميندازه تو كيسه(همون كيسه كذايي).دختر هم گريه مي كند مامانش ميره دنبال گربه كه آقاي حسيني مي فهمد وجلويش رو مي خواهد بگيرد كه اين طور ميشه.همين!
مي پرسم آقاي حسيني هميشه اين طوره؟
خانم همسايه:نه ما كلي سال با هم همسايه ايم ايشون خيلي محترمند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دخترها هم تاييد مي كنند.
زن بيرون مياد به دنبال بچه گربه .مرد به طرفش مي رود.جيغ .داد.فحش....
گوشهايم را مي گيرم خودم رو پرت مي كنم داخل خونه.اشك امانم نمي دهد.حالم بده خيلي بد.
فقط مي خواهم بنويسم تا...نميدونم چرا؟نوشتن من كه دردي رو دوا نمي كنند.نميدونم.خدا....
پ.ن:الان صداها قطع شدن.منم فكر كنم يه ورق ايندرال خوردم.زل زدم به مانيتور.صداي آواز خوندن پسر همسايه بالايي مي آيد.فكر كنم خيلي خوشحاله كه اين دفعه يكي رو دست اونها بلند شده.
از صبح می خواهم با این واژه ها جمله بسازم و وبلاگ را آپ کنم.اما نمی شود.نمی توانم... .
دلم می خواهد بدانم در جغرافیای این جهان جای ما کجاست؟
از بچه هام خبر دارم تا حدودی ۹۹٪ مثل من اند.
مصی وادارم می کند برم سر درس. "جامعه شناسی آنتونی گیدنز".جزوه ام رو باز می کنم دریغ از یک کلمه درس!!!تماما گزارش است از فعالیتهای جانبی بچه ها:
۱. موقع مبحث فرهنگ موبایل یکی از بچه ها مدام زنگ می خورد .
۲.استاد وقتی مثال می زند خیلی ذوق می کند.
۳.سر مبحث اجتماعی شدن وروجک با خودش یک حبه قند آورد وما باهاش تاس بازی کردیم(البته اول علامتگذاری کردیم)
۴.استاد در دوران دانشجویی اش یک کتری داشته که کاربری های زیادی داشته!!
.....
کل جزوه من پر است از این نکات نغز!!
البته لازم به ذکر است که من استعداد عجیبی در نمره گرفتن بدون درس خواندن وبدون تقلب دارم.خب چه می شود ما اینیم دیگه....
سر امتحان نهایی کلاس پنجم موضوع انشا رو خوب متوجه نشدم برای همین در مورد تاریخ انقلاب فرانسه وگفته مشهور ماری آنتوانت (مبحث نان وشیرینی) چیزهایی نوشتم.الان که قیافه تصیحیح کننده رو تجسم می کنم دلم می سوزد
آخرین شاهکارم هم امتحان پایان ترم پیش بود که در جواب تحولات فرهنگی چیست؟آتاتورک واقداماتش را مثال زدم(البته این یکی خیلی بی ربط نبود نه؟)
حالا هم با این امید به توانایی نشستم پشت کامپیوتر...
پ.ن:دیروز با بچه ها رفتیم خانه هنرمندان ،برای دیدن کارهای آقای کیانیان خیلی جالب بود.بعد با کلی پیاده روی رفتیم گالری مهروا برای دیدن جعبه های آقای پسیانی. نمیدونم چرا با دیدن کارهای شان یاد مارسل دوشان افتادم؟!خب لابد کسی که از برق بیاد سراغ هنر درکش همین قدره!!!!!!!!!!!!!
ایکاش به جای این که تو یه روز خاص یه شاخه گل ویک کتاب ازشهید مطهری به این عزیزان بدهیم یک کم به فکر وضع اقصادی،آسایش روحی و...باشیم.تا شاهد اتفاقات دلخراش روزهای آخر سال پیش نباشیم.مطمئنا تلخی این اتفاق با بوسیدن دست همه فرهنگیان کشور شیرین نمی شود![]()
باشد که هروز به یاد زحمتکشان میهنمون باشیم نه فقط در روزهایی خاص
و فقط با یک گل از ایشان قدردانی نکنیم بلکه قدمی برایشان برداریم![]()
الان چند وقته که برای دوست داشتن سه شنبه ها دنبال دلیلم.:
۱ـسریال پرستاران
۲ـفال حافظ رادیو پیام که توسط استاد ساعد باقری تفسیر میشه
۳ـتمرین مبانی بازیگری
۴ـکلاس های درس مورد علاقه ام(لازم به ذکر که من زبان ندارم!)
امروزم یه سه شنبه است.استاد محترم طوری نمایشنامه هایی که قبلا خوندم رو تفسیر می کنند که میمونم ای دل غافل پس جریان این بود و من نمی دونستم...
نمیدونم چند نفر نظر من رو دارند اما مطمئنا بولک با من هم عقیده است چون بعد کلاس اومد پیشم وبا هم رفتیم پیش استاد تا ازشون وقت یه کلاس خارج از درس بگیریم ایشونم با روی خوش قبول کردند و ما رو ارجاع دادند به عمو پورنگ٬عموی عزیز هم نهایت همکاری رو کردند وقرار شد که ما اسامی بچه ها رو بنویسیم تا تعداد مشخص شه.
خیلی ذوقیدیم.![]()
ناهار رو خورده نخورده رفتیم تمرین.تعدادمون کمتر از همیشه بود اما بازم سر رختکن دعوا بود!تمرین ها خییییییییییییییییییییییلی سخت شدند واین جور که جهانگرد می گفت سخت ترم میشن...یه سری از تمرینها رو فقط جهانگرد وسمانه انجام می دانند نه این که ما نخوایم اما فقط اونها بدنشون این قابلیت رو داشت!![]()
با بدنی کوفته رفتیم سر کلاس بعدی.دیر رسیدیم (البته یکمش تقصیر خودمون بود)من بودم و ممل وسرندیپیتی وسو.نزدیک آسانسور رادار من به کار افتاد ودیدم که جونمی جون چراغ آسانسور روشنه وبهترین راه استفاده از این وسیله مفیده است برای به موقع رسیدن.نگووووووووو آسانسور فقط رو طبقه ۱۰ می ایستد خب تا این جا خیلی بدبیاری نبود اما وقتی چهارتایمون با دو اومدیم پایین دیدیم که............جلوی آخرین پله یک در آهنی با یه قفله گنده انتظار ما رو می کشن.خلاصه دوباره بالا رفتیم تا با این وسیله مفید بیایم پایین ودوباره ۴ طبقه بریم بالا![]()
من یادم رفته بود به بچه ها بگم معمولا رادارم درست کار نمی کنه ![]()
استاد محترم هم تا دقیقه آخر کلاس راضی به گذاشتن حاضری نشدند که ابته با التفات خداوندی این هم به خیر گذشت.![]()
اما مهم اینه که هنوز سه شنبه است وسریال پرستاران(امیدوارم بن عاقل بشه!!)وفال حافظ رو در پیش رو داریم.هر دوشون رو به شما توصیه می کنم.
پ.ن:رضا جان دیدی من درست بشو نیستم؟باز صد رحمت به پست قبلیم![]()
این که هفت سین،هفت شین بوده یک نظریه است که پیروانی هم دارد اما من مطمئنم که دلیلش این نبوده که بعد از اسلام دیگر نمی شده شراب سر سفره گذاشت.ایرانیان همیشه بهترین جایگزین رو انتخاب میکنند.هر رسمی یک تفکری رو پشت سرش دارد ونشان دهنده شعور آن قوم است چقدر خوب است خودمان شعورمان رو دست کم نگیریم.
استادمان اعتقاد دارند که بمب اتم باعث می شود کشورهای دیگر از ما حساب ببرند و وقتی دیدند اکثر ما بخصوص آن شرلی این مطلب رو قبول ندارند سعی کردند با داد وبیداد(حربه ای بسیار قدیمی) ما رو قانع کنند.نتیجه این شد که تا شروع کلاس بعدی اغلب دخترهای کلاس در یک جلسه نخودچی خورون تمام گناهان استاد رو شستند.از پسرها بی خبرم...
همه ما اعتقادات مختلفی داریم اما مدامی که کنارهم زندگی می کنیم باید به هم احترام بگذاریم چه خوب می شود که این از دانشگاهای ما شروع شود.هیچ کس حتی در مقام یک استاد حق ندارد بدون شناخت طرف مقابش اورا متهم کند.به هر چی از انگیزه راه یافتن به دانشگاه تا ریزترین مسائل.
وا ی کاش همه ما به آن چه می گویم عمل کنیم نه این که از رشوه بد بگوییم و پاش بیفته رشوه هم بدهیم.
خیلی تلخ نوشتم قرار این نبود اما راستش تمام درد من این نبود.تلخ ترین اتفاق امروز برخورد یکی از همکلاسی های محترم بود که بایک دید بسته لااقل من رو که طرف صحبتش بودم متهم به این کرد که فقط از استادی خوشم می آید که سر کلاسش بخندم .
دوست عزیز،من خوب خوب فرق کلاس رو با سیرک می دونم.

