تبليغاتX
پابرهنه در بهشت

ببخشید که مطلب این پست را پاک کردم.دلیلش خود سانسوری یا ترس نبود.امشب با دیدن این برنامه متوجه شدم که نیازی به توضیح اضافه نیست.

اگر چیزی در شرح این برنامه یا تفسیر عقاید پنهان پشت آن بکنم به شعور بقیه توهین کردم.همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:33  توسط شیرین ناز  | 

زار زار اشک می ریختم.همه تعجب کرده بودند.با این که همه شان می دانستند که من اشکم تو آستینم هست ،اما تعجب کرده بودند.می گفتند خودت که خوب می دانی این برای تحت تاثیر قرار دادن احساسات است.کار خودت هم باید همین باشد.اما من به خاطر خودم گریه می کردم.این تحت تاثیر قرار دادن احساسات نبود.واقعیت بود.

کاری به ساختار نداشتم.پیدا کردن نقطه عطف اول ودوم برایم مهم نبود.به ده دقیقه اول فکر نکردم که اطلاعتش کامل بود یا نه.به گرما فکر کردم.به کودکیم.به ترس از دست دادن.به اهواز.به بمباران.به جنگ.

سخت بود.خیلی سخت.لازم نیست سمیره باشی تا بفهمی چه دردی دارد فریاد نزدن بر سر کسانی با پوتین هایشان فرش خانه ات را نجس کنند.لازم نیست رضا باشی که بفهمی چه دردی دارد انتخاب بین کشتن خواهر و زنده به گور کردنش.لازم نیست پایان فیلم بنویسند این براساس یک داستان واقعی است.لازم نیست بازیگر فیلم جنگی باشی تا حس بگیری وبری به آن روزها.

آن روزها دور نیستند.فقط باید سرت را برگردانی وپشت سر راببینی.خوب ببینی.همین.

و یادت باشد که این ها فقط برای تحت تاثیر قرار دادن احساسات نیست.

پ.ن:اول خواستم در این مورد بنویسم دیدم آیدابهتر نوشته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 16:40  توسط شیرین ناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:49  توسط شیرین ناز  | 

از چهارشنبه که امتحان ها تمام شده قرار بود با الناز بریم خرید.نشد ونشد تا امروز.به سلامتی ساعت ۶ از خونه راه افتادیم که بریم مرکز خرید "بوستان".تا حالا نرفته بودم.کارت عابر بانک ملی ام را برداشتم.به دلیل حواس پرتی ذاتی وژنتیکی از برداشتن پول نقد خودداری کردم.

الناز قبل از این که سوار خطی های پونک بشویم متوجه شد که پول نقد همراهم نیست.اصرار کرد که از عابر بانک تجارت همان نزدیکی پول بگیرم.دستگاه خراب بود.تازه اول کار بود ناراحت نشدیم.یا علی گفتیم و رفتیم...

وارد مرکز خرید که شدیم یه عابر بانک ملی پیدا کردیم نزدیک به ۵۰ نفر تو صف بودند.پیش خودمون گفتیم ای بابا چرا این کار رو بکنیم همه مغازه ها دستگاه کارت خوان دارند.نگو ای دل غافل...

القصه ...

از نوشتن بقیه ماجرا صرفنظر می کنم چون میدونم حتما همه شما همچین تجربه تلخی را دارید.خیلی خسته ام.از ۳ ساعت خرید ۲ ساعت تو صف عابر بانک بودم.خیلی های دیگر هم مثل من بودند.خسته ودرب وداغون.

از وقتی رسیدم خونه دارم تبلیغ بانک ها رو می بینم حالم بهم می خوره.از بقیه کسانی که تو صف بودند خبر ندارم.ولی میدونم همه مثل من بودند.خسته ودرب وداغون.

 

 

پ.ن:وقتی تو خواب به هفده میلیون الهام میشه که بیان پای صندوق رای چه انتظاری میشه داشت؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 23:57  توسط شیرین ناز  | 

پدر خوانده ای در ایتالیا

به یک قلب خوب نیازمند است

کابویی در آمریکا

به یک جفت کلیه

وشیخی در امارات

به کودکی بی دندان

 

-زاپاتیست ها می روند اکتاویو

زاپایست ها می روند

همانگونه که سرخ ها رفتند

یا شاید هم

گورشان را گم کردند-

 

رفیق علی اف

عینک آفتابیش را می زند

یقه بارانیش را بالا می کشد

ودر خیابان های مسکو

به شکار بچه ها می پردازد

اما

در خیابان های دهلی

که خرید وفروش آزاد است

مهاراجه سینگ

با ذره بین

جنس ها را انتخاب می کند

                                   "خوشگل ها یک روپیه گران ترند"

 

-زاپاتیست ها می روند اکتاویو

زاپایست ها می روند

همانگونه که سرخ ها رفتند

یا شاید هم

گورشان را گم کردند-

 

مالدینی در بارانداز

جنس ها را تحویل می گیرد:

پنچرها:برمه...

دست اول ها:میلان وامارات وشیکاگو

در امارات

پوکه ها را به دریا می ریزند

در شیکاگو

به خیابان.

گروهبان اسمیت

به پوکه ها می گوید:حشرات کثیف

گروهبان اسمیت

عاشق شکار حشرات کثیف است.

 

-زاپاتیست ها می روند اکتاویو

زاپایست ها می روند

همانگونه که سرخ ها رفتند

یا شاید هم

گورشان را گم کردند.

 

"علیرضا حسینی"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 12:42  توسط شیرین ناز  |