تبليغاتX
پابرهنه در بهشت

 

مامان هر سال ۲۰ دقیقه به هفت عصر ۲۹ مهر زنگ میزنه ومیگه همین الان متولد شدی.

امروز  اون تولد های رنده. فیکس میشه ۲۵ سالم.هر سال فکر می کنم روز تولدم باید یه اتفاق خاصی بیفته.اما یه جورایی از ۵ سال پیش تا حالا خیط شدم!

از تولد ۲۰ سالگی تا الان از خانوادهام روز تولدم جدا بودم.از اون موقع تا حالا مزه تولدم خوب نیست.گسه!

اما خب امسال اولین تولد دوران تاهله.اینم باید جالب باشه.این میشه یک خانواده جدید که دیگه واردش شدم.

بهترین هدیه رو امروز از خدا گرفتم(چقدر پررو ام)یک مادر پیری تو کوچه ادوارد براون سر جای خاصی سالهاست که میشینه ودست فروشی میکنه.این رو من به لطف یکی از گزارشگرهای خوبمون چندین سال پیش تو روزنامه خوندم.اون موقع یادمه بابا رو کچل کردم(البته بابام تاسه) که کوچه ادوارد براون دقیقا کجاست؟هرچی بابا میگفت دقیق برام تداعی نمیشد.حالا مسیرم از خونه جدید تا دانشگاه از کوچه ادوارد براون رد میشه وهر روز اون پیرزن محترم رو می بینم .کلی حرف باهاش دارشتم اما روم نمیشد مث یه گزارشگر بشینم پای حرفهاش.اما چند روزی بود که از کوچه رد میشدم ازش خبری نبود خیلی نگران شده بودم.نمی دونستم از کی باید سراغش رو بگیرم.امروز که رد شدم ،بود.رفتم جلو گفتم سلام مادر نبودی؟گفت بیمارستان بودم،سنگ داشتم و....حرف زد وحرف زد.من فقط گوش کردم.خوشحال بودم که برگشته که سالمه که هستش.راستش به نظرم هدیه فوق العاده ای بود.همین.

 

خب به امید روزی که به جای این که توی تقویم ها ۲۹ مهر رو بنویسند روز جهانی صادرات بنویسند تولد شیرین ناز(من الان مبتلا به نارسیسیسم حادم!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 18:55  توسط شیرین ناز  | 

خوب بچه ها مي خوام يه قصه براتون بگم.به شرط اين كه بعدش بخوابيد.يكي بود يكي نبود:

يه نفر يه روز خواست توي دانشكده استخدام بشه اما طبق راي اكثر اعضاي هيت علمي گروه انتخاب نشد اون آقا هم رفت . يه هفته بعد با حكم رياست كل دانشگاه برگشت.

بعدش اون يه نفر كلي اصلاحات انجام داد.كه يكيشون مدرن كردن خونه سازماني بود كه قرار بود بره اون جا ساكن بشه.كلاغ ها ميگن بيشتر از سه تا ده ميليون ويه خورده كمتر از يه ده ميليون ديگه خرجش كرد.اما چون قانونمند بود اين صورت حساب رو برد تا معاون امور مالي امضا كنه.اما آقاي امور مالي گفت چرا انقدر؟آقا رئيسه گفت پس چقدر؟وبه خورد بحث پيش اومد وآقا رئيسه به آقا امور مالي گفت حالا كه نمي فهمي چرا انقدر وامضا نمي كني پس اخراجي ويه نفر ديگه رو كه ازش سوال نكنه چرا اينقدر رو آورد سر جاي آقاهه قبلي واونم بدون حرف امضا كرد براش.

اما بشنويد از اون آقاي قبلي امور مالي كه انقدر از همه پرسيد چرا انقدر آخه؟تا رسيد به رئيس جمهور.ايشون هم تا شنيدند گفتند راست ميگي انقدر خيلي زياده و دستور دادند آقا رئيس بر كنار بشه.

بالا رفتيم ماست بود قصه ماراست بود پايين اومديم دوغ بود قصه ما دروغ بود.

ـ خوابيديد همه؟ من رفتم.

ـببخشيد من خوابم نرفته هنوز يه سوال دارم آخه تكليف اون خونه كه اون همه خرجش شده چي ميشه اين وسط؟

ـميگم لولو بياد بخوردت ها.سوال نكن بگير بخواب.اين فقط يه قصه بود.شب خوب به خوابي.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 10:8  توسط شیرین ناز  |