تبليغاتX
پابرهنه در بهشت

سر کلاس فلسفه وقتی استاد نظریاتی را می گفت که اصلا چطور می شود ثابت کرد این زندگی که ما داریم می بینیم یک خواب طولانی نباشد والبته بعدهم می گفت چطور می شود جواب این نظر را داد.

دلم می خواست واقعا خواب باشم وبیدارم کنند وبگویند خبری که امروز شنیدی یک خواب بد بود.واقعی نبود.

خبر این بود:صادق صفایی  عزیز روی تخت بیمارستان است و حالش خوب نیست.

نمی دانم چرا این خبر را می نویسم شاید می خواهم بفهمم خوابم یا بیدار؟یا نه همدردی بطلبم ودعا از شما؟نمیدانم.فقط نوشتم برای این که احساس کردم باید بنویسم در مورد این استاد نازنین.دلم گرفته.دلیلی واضح تر ازاین.دعا می کنم که پست بعدیم خبر سلامتی ایشون باشد حتی اگر امروز فهمیدم که این ها خواب نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:1  توسط شیرین ناز  | 

۳ ساعت تمام پشت مانیتور بودم.سر که بلند کردم دیدم پنج ونیم عصره وقت از دستم در رفته.ساعت ۷ وقت دکتر داشتم وسایلم جمع کردم و اومدم بیرون.دم دستشویی دیدم کسی نیست وهمه جا خلوته.کیف وکاپشنم را گذاشتم بیرون روی صندلی ورفتم. ۲ دقیقه بعد وسط ساختمان دنبال کیفم بودم.نامرد یا نامردها کوله ام را در جا برده بودند.چندتا ازبچه ها که فهمیدند اومدند کمکم.ولی خبری نشد.حراست هم گفت این چندمین دزدیه و خودت باید حواست رو جمع می کردی...

تاخونه راهی نبود اما کلید نداشتم،میثم هم شب قبل کلیدش را جا گذاشته بود.راه افتادم طرف ۱۶ آذر .بغضم ترکید.اشکهایی که به زور کنترل کرده بودم تبدیل به هق هق شدیدی شدند.مبهوت اشک می ریختم که شوهر دختر مهربون(هنوز براش اسم پیدا نکردم)صدام زد که این کوله شما نیست؟دویدم با تمام سرعت.کیف پول،مدارک،موبایل نبودند.بیشتر اطراف را گشتیم کرم وآیننه را پیدا کردم.عینکم راهم.اما غصه ام کم نشد.هر چقدر مامان بگه قضا وقدر بود.میثم بگه فدای سرت وبقیه بگن بهش فکرنکن .نمی تونم.بیشتر از سیصد هزارتومن واون همه کارت ومدارک شناسایی با یه گوشی N71 پر از عکس خانوادگی برای من کم چیزی نبودند که بگم فدای سرم.عیبی نداره.

میثم میگه خدارا شکر کن که موتوری کیفت رو نزند وزمین نخوردی واله وبله...اما ایکاش موتوری کیفم را زده بود.می گفتم معتاده.کیف من تو دانشگاه دزدیده شده. بد جوری داغونم که چرا...

حالا این ها به کنار با این دو تا حرف چه بکنم:

۱.وقتی همسر دختر مهربون لطف کرد وبا من به دفتر انتظامات دانشگاه اومد با اون حال نذار من ازما پرسیدند اصلا شما چه نسبتی باهم دارید؟!

۲.میثم میگه دزد رو نفرین نکن وحلالش کن نذار نون دزدی ببره خونه اش بچه اش چه گناهی کرده!

 

پ.ن:دوستان عزیز من شماره های شما را ندارم اگر می شود برایم به صورت خصوصی ارسال کنید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:5  توسط شیرین ناز  | 

بابا همیشه می گفت مهم زیاد خوندن وکلاس رفتن نیست مهم عمل کردن به اون چیزهایی که یاد می گیری.در همین راستا و همچنین رفتن یک ماه ونیم به کلاس T.A(تحلیل رفتار متقابل) و این که استاد مدام می گفت باید کودک طبیعی وجودتان را آزاد کنید ومن پشت سر می نداختم و می گفتم وقت ندارم.یکشنبه با خودم تصمیم جدی گرفتم که دوساعت پنج شنبه این هفته را به این کودک وقت بدهم وتنهایی بریم سینما واونم فیلم "رفیق بد" به یاد زوج هنری ایرج طهماسب و حمید جبلی.

پنج شنبه صبح هی با خودم کلنجار رفتم که  آخه دختر سر به هوا چهارتا تحقیق رو دستت باد کرده .کار خونه مونده.کلی فیلم هنری ندیده داری بیا واز خیر این سینما رفتن بگذر وبه کارهات برس ولش کن اون کودک رو فعلا بالغ رو بچسب بقیه پیش کش.

القصه در این جنگ کودکم پیروز شد ومن با کلی عجله یازده پنج کم جلوی سینما فلسطین بودم.وبا چشمان حدقه زده مسئول گیشه که ازمن پرسید یک نفرید مواجه شدم وبا افتخار به کودک درونم گفتم بله!

من منی کرد ورفت ویک نفر دیگر اومد وبهم گفت خانم نمی خواهید بروید "توفیق اجباری؟

گفتم نه. چرا این رو میگید؟

گفت آخه فقط شما اومدید که "رفیق بد" رو ببینید وبرای یک نفر هم فیلم نمایش داده نمیشه.بشینید منتظر شاید کسی بیاید.

واین انتظار بی فایده بود من ساعت یازده وربع داشتم از طالقانی می پیچیدم تو ولیعصر که برم خرید چیزهای لازم کاری که بالغم بهم گفته بود.

حالا به نظر شما دماغ کودکم چقدر سوخته؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 22:2  توسط شیرین ناز  |