تولدم مبارک.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 1:6  توسط شیرین ناز
|
وارد که میشدی باید موبایلت را تحویل میدادی وبعد خواهران محجبه کیفت را کامل می گشتند.لحظه هی بعد همه چیز تغییر می کرد از هر ده نفر که وارد لابی که میشدند هشت نفر روسری هایشان را دم در بر می داشتند و توی آینه کوچک کیفشان خودشان را بر انداز می کردند.مبهوت بودم که بهار دستم را کشید گفت بریم دستشویی الان شلوغ میشه ها!
بهار روسری وکیفش را داد به من و رفت توی دستشویی.چند دقیقه بعد واقعا دستشویی شلوغ شد.همه مشغول اصلاح میک آپ و مدل مویشان بودند تا بهار از دستشویی بیرون بیاید چند گروه آمدند و رفتند.خلوت تر که شد رفتم جلوی آینه شال سیاهم را بر داشتم کش سفت دور موهایم را باز کردم و گیرهای سر را . خوشم آمد شروع کردم به حالت دادن مو هایم که بهار آمد و رفتیم داخل.خانم سیمین غانم آمد و خواند تمام آن چیزی را که سالها از ضبط شنیده بودم.چشم هایم را بستم وگذاشتم که غرق شوم.صدا بود که من رو با خود می برد:
من از اون آسمون آبی می خوام
من از اون شب های مهتابی می خوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقت های بی تابی می خوام
صدا بود که می خواند:
بسوزان بسوزان بسوزان
شعر هایم را بسوزان
خاطرات عمر شیرین مرا
یاد بود عشق دیرین مرا
در سکوت بی سرانجام بیابان
به قدری حالم خوب بود که یادم رفت قرار است این لحظه ها هم تمام شود همه مثل من بودند .دوباره گل گلدون من را خواستیم همه باهم وهمه خواندیم:
گل گلدون من
ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ بو
من شدم رودخونه دلم یه دریا
وبعد باهم ای ایران را فریاد زدیم و تمام شد.
چند لحظه بعد که همه از حال وهوای خودمان در آمدیم .با کش سر و سنجاق موهایمان را سفت بستیم وروسری هایمان را سر مان کردیم و آرام وبی صدا رفتیم.بیرون تالار وحدت دوباره ما همان زن هایی بودیم که نگران شام شب,اجاره خونه,...بودیم.همه جدی و با وقارشده بودیم اما اگر به دیگری نگاه می کردی یه لبخندی در جواب میدیدی که زود محو میشد.لبخندی که شاید نشان میداد ما تا رسیدن به خانه احتمالا چیز مشترکی رازمزمه می کنیم:
بگو بامن /بگو بامن از درد وداغت/ بذار مرهم بزارم روی زخمهات...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:34  توسط شیرین ناز
|