تبليغاتX
پابرهنه در بهشت

مافقط سرمان بالا بود

و شکل های درهم ابرها را مرتب می کردیم

کاری به باران نداشتیم

غروب هم برای خودش سرخ بود

فریاد می زدیم

شعار می دادیم

گریه می کردیم

ما استعاره نبودیم

آسمان و ابر و غروب

استعاره نبودند

ما فقط جوان بودیم

و دیگران به زور رمز گشایی مان می کردند.


"حافظ موسوی"

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط شیرین ناز  | 

من و ف هر دو دانشجوی شهرستانی بودیم اما خوابگاهمون یکی نبود.ف دلسوز بود زبان تندی داشت تا حدودی هم قلدر بود.یک روز ف  خیلی عصبانی بود وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت:(( مردم محبت حالیشون نمیشه اگه دستمو بزنم به یه من عسل  بکنم تو حلقشون بازم گاز می گیرند.من خواستم در حق هم اطاقیم لطف بکنم نمی دونی دیشب چه جنجالی به پا کرد))

وقتی دلیل دعوایش رو پرسیدم گفت:((دوستم از شهرشون چند تا پاچه آورده بود.من دیدم خراب میشن از صبح گذاشتم بپزن.توش نخود ریختم که بوی زخم رو بگیره.عصری پاچه ها پخته بودن آبشون هم غلیظ و خوشمزه شد.دختره که اومد دید یه قشقری راه انداخت که کی به تو اجازه داد این جوری بپزی من نخود دوست ندارم و....خلاصه قهر کرد وگفت همه پاچه ها واسه خودت.منم خواستم از دلش دربیارم نخودها رو ریختم دور و باهاش پاچه پلو درست کردم به چه خوشمزگی.اما دختره احمق گفت اه.پاچه پلو دوست ندارم.خلاصه دعوامون شد.حالا میخوام یه دست پاچه بگیرم بندازم جلوش و بگم برو گمشو.در ضمن پاچه پلو رو هم خودم خوردم خوشمزه بود.))

با ف یه خورده بحث کردم اما قبول  نکرد که کارش خوب نبوده که به وسایل کس دیگه بدون اجازه دست زدن کار خوبی نیست حتی با نیت خیر.


پ.ن : نمی دونم چرا دیشب این خاطره یادم اومد.

پ.ن:من از دست بند سبز خوشم میاد شما چطور؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:53  توسط شیرین ناز  |