هفته دیگه امتحان هام شروع میشه. باید خوشحال باشم چون دلم برای دانشگاه تنگ شده.برای شور وشوق اول مهر. دلم واسه پچ پچ با طناز سر کلاس ها تنگ شده.دلم برای کلاس اصول وفنون تنگ شده.دلم واسه مرکز تئاتر تجربی تنگ شده.دلم واسه آقای میرزایی و همتی تنگ شده.اما می ترسم.
از تهدید ها می ترسم.از این که باز خونی بریزد می ترسم.
آخرین باری که بچه ها رو دیدم روز 24 خرداد بود.تو دانشگاه پشت درهای بسته داشتیم "یار دبستانی من" رو می خوندیم که گاز اشک آور به سمتون پرت کردند.آخرین باری که دوستهام رو دیدم چشمهای همه مون خیس بود.همه مون بوی دود می دادیم.نمی دونم اما بازم میتونم خوشحال باشم که هفته دیگه می خوام برم دانشگاه؟
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:12  توسط شیرین ناز
|
