تبليغاتX
پابرهنه در بهشت - بار دیگر مردی که دوست می داشتمش

دوست نداشتم بعد از مدتها وبلاگم را با خبر از میان ما رفتن نویسنده ای بزرگ به روز کنم.تازه ظرفها را شسته بودم فنجانی چای برای خودم ریختم ونشستم پای رادیو "جمعه ها با تآتر" که این خبر را شنیدم:نادر ابراهیمی دیشب از دنیا رفت.
جمله برایم غیر قابل هضم بود.نمی فهمیدم .فوری به الناز و طناز اس ام اس دادم ولی جوابی نگرفتم حتمن خواب بودند.
دلم خیلی گرفته مثل مرد داستان "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" کلی تشنگی گفتن دارم. برای همین این جا می نویسم از این که در 18 سالگی اگر هرشب کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نمی خواندم نمی خوابیدم.کنکور سیری چند لذتی که از تک تک کلمات کتاب درک می کردم لذتش بیشتر از قبولی در هر کنکوری بود.
سال بعد "آتش بدون دود"را خواندم با آلنی گریستم با مارال خندیدم.بری مرگ آرتا عزا گرفتم وصیت نامه اش را مو به مو حفظ کردم. وصیت پسری 19 ساله که شب قبل از اعدامش نوشته بود وناراحت از این که در حالی می میرد که هنوز عاشق نشده وحرارت بدنش در کنار کسی به سی ونه درجه نرسیده...و بعد "نادر ابراهیمی" و شخصیت های داستانش جزی از من شدند.
حالا امروز می شنوم که نویسنده این نوشته های ارزشمند دیگر درمیان مانیست.مگر می شود؟شما باور می کنید؟خودش در جایی می نویسد:

"می توانم برایت بگویم؛از همه ی آن چیزها که نمی توانم تغییرشان بدهم.می توانم برات بنویسم؛ از تمام آن کسان که نمی توانم دردهایشان را حتی تقلیل بدهم... ."

و الان نه کسی می تواند این درد را تقلیل دهد ونه اتفاق را تغییر بدهد... .
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:13  توسط شیرین ناز  |