تبليغاتX
پابرهنه در بهشت - آن چه می گویم و آن چه که عمل می کنیم

شنبه 4 تا 6 سالن صمیمی مفخم را واسه تمرین گرفته بودم. میلاد؛مسئول پلاتو ها صبحش گفت یکی از بچه ها گفته که اون جا رو برای تمرین می خواد اما من گفتم که دادمش به تو.اگه حرفی زد تو بگو بیاد پیش من.گفتم باشه.
ساعت 4:30 داخل سالن صمیمی با طناز والمیرا بودیم.در باز شد یکی از بچه های طراحی صحنه به اسم پژمان اومد داخل گفت من این جا تمرین دارم.شما این جا چی کار دارید؟فهمیدم همونی که میلاد گفته. گفتم من هماهنگ کردم مطمئنی؟گفت آره.گفتم بریم پیش میلاد اونم گفت باشه.میلاد گفت پلاتو مال شیرین نازه.پسره عصبانی شد و داد وبیداد کرد. مونده بودم وسط لابی.میلاد گفت تو برو سر تمرینت و خودشون مشغول بحث شدن.
رفتم پیش بچه ها وبراشون گفتم من در مورد این پسره یه چیزهایی شنیدم  میگن ناراحتی اعصاب داره.نباید باهاش بحث کنیم طفلی گناه داره.طناز والمیرا وهم تصدیق کردن که با کسی که کنترل اعصابش دستش نیست بحث نکنیم بهتره و شروع کردیم تمرین .المیرا باید وارد میشد رو به مجسمه شوهر سابقش می خندید.داشتیم سیعی می کردیم خنده رو در بیاریم.در باز شد وپژمان عصبانی اومد تو و گفت:به زبون خوش فورا برید بیرون !
گفتم ما که صحبت کردیم.من هماهنگ کردم.داد زد:من فقط با خودم هماهنگم.گفتم این جوری که نمیشه.اما گوش نمی داد و می گفت برید بیرون.بچه ها دم در پلاتو جمع شده بودن که یکهو گفت:یا با زبون خوش میری بیرون یا میام میزنم تو دهنت!این شاید تموم چیزی بود که باعث شد من تمام کلاس های T.A و روانشانسی وکنترل خشم رو فراموش کنم ورگ کردی ام بزنه بالا وبگم: آره !منم میشینم تا توبیای بزنی تو دهنم.بیا ببنیم چطوری میزنی؟ ودعوا شروع شد ویکی من میگفتم ویکی اون .اومد کبف من وطناز رو برداشت که بندازه بیرون ومن گفتم:  :تو فقط اونه رو بنداز بیرون تا ببنی با کی طرفی  و نشستم وداد زدم: حالا میتونی منو بنداز بیرون!
 پژمان اصلا اختیارش دست خودش نبود و حرفای خوبی نمیزد اما منم هم کوتاه نمی اومدم .بچه های گروهش با طناز والمیرا سعی می کردن اوضاع رو آروم کنند تا بالاخره با وساطتت مدیر گروه و منشی گروه پژمان از پلاتو من رفت بیرون .وحق تمرین به من داده شد اما چه تمرینی اصلا نمی تونستم...
چه الان چه اون موقع میدونستم حق با منه اما نمیدونم چرا  تو اون لحظه  درست مثل اون رفتار کردم ویادم رفت حرف های خودم در مورد مراعات با کسی که وضع روحی خوبی نداره.
از شنبه تا حالا دارم فکر می کنم که چقدر سخته تو موقعیت ها همونی باشی که فکر می کنی بهترینه وزود از کوره درنری وخودتو به دست احساسات ندی.و دارم فکر می کنم چقدر منطقی بودن سخت تر از غیر منطقی بودنه!شما چی فکر می کنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:59  توسط شیرین ناز  |