<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پابرهنه در بهشت</title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Nov 2009 20:50:17 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>میون این همه&lt;a href=&quot;http://smto.ir/?p=2830&quot;&gt; اتفاقات بد &lt;/a&gt;عروسی &lt;a href=&quot;http://elnaz6686.blogfa.com/&quot; title=&quot;الناز&quot;&gt;الناز &lt;/a&gt; و ر&lt;a href=&quot;http://reza457.persianblog.ir/&quot; title=&quot;رضا&quot;&gt;ضا &lt;/a&gt;بهترین اتفاق ممکن بود.خوشبخت بشی خواهر کوچولو
</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 20:50:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعا کنید لطفا</title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;h2&gt;&lt;a href=&quot;http://www.khabaronline.ir/news-23828.aspx&quot; id=&quot;ctl00_FirstPosition_NewsLink&quot; title=&quot;سکته قلبی بهروز بقایی دقایقی قبل از اجرای نقش در تئاتر&quot;&gt;سکته قلبی بهروز بقایی دقایقی قبل از اجرای نقش در تئاتر.&lt;/a&gt;&lt;/h2&gt;&lt;p&gt; وای نه !باور نمی کنم.دیروز بود که با میثم برنامه رفتن به هملت با سالاد فصل رو گذاشتم وحالا... .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دعا کنید.منم دعا می کنم.همین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 08:12:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم می خواهد ایرانم را پس بگیرم</title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>
&lt;a title=&quot;شهربانو&quot; href=&quot;http://gayagizi.blogspot.com/&quot;&gt;شهربانو &lt;/a&gt;ی عزیز من رو به یک بازی دعوت کرده بود که به خاطر مشغله نرسیدم آپ کنم.اما حالا می نویسم.قرار است در مورد ده چیزی که دوست داریم و ده تای دیگر که نمی خواهیم و دوست نداریم بنویسیم.&lt;p&gt;من اما از هر دو با هم می نویسم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوست دارم بدون شکستن دل میثم و بابا ومامان برم تو خیابان و مشت هایم رو گره کنم و خشمم را فریاد کنم.دوست دارم قبال از شب های تظاهرات انقدر با میثم یکی به دو نکنم.دوست دارم که دیگر کسی قسم ندهد به خاطر من...جون من...التماست می کنم...بتوانم بروم همدوش هموطن هام در خیابان.دوست دارم اگه قراره بمیرم برای وطنم باشه.دوست دارم بدون تذکر همسایه ها که_ از ترس لباس شخصی ها نمیذارند ا...اکبر بگوییم_بروم پشت بام و فریاد بزنم بزرگی خدا را وبه از او یاری به طلبم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم می خواهد ایران سبزم از قرمزی خون جوانانش پاک شود و به سفیدی صلح برسد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 09:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>1.تمام ظرفها رو شسته ویه چایی واسه خودم ریخته بودم که  یاکریم پشت پنجره پرید و رفت .بعدش خونه لرزید.اهمیت ندادم سالهاست که به خاطر &lt;a href=&quot;http://shirinnaz628.blogfa.com/post-7.aspx&quot; title=&quot;همسایه های نازنین&quot;&gt;همسایه های نازنین&lt;/a&gt; به این چیزها عادت کردیم.چند دقیقه بعد میثم زنگ زد گفت:خوبی؟زلزله اومد کجا بودی؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2.گربه ها رو دوست دارم.راستش از اول حیوانات رو دوست داشتم.پایین خونمون چند تا گربه هستن.از خونه &lt;a href=&quot;http://elnaz6686.blogfa.com/&quot; title=&quot;الناز&quot;&gt;الناز&lt;/a&gt; میومدیم به میثم گفتم بریم سوسیس براشون بگیرم اولش غر غر کرد اما بعد قبول کرد.رفتیم تو مغازه به فروشنده گفتیم دو عدد سوسیس از ارزون ترین سوسیست بده!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3.داشتم جریان بالا رو واسه بابام می گفتم که دیدم گربه هام اسم ندارن.بابام اسم گربه های دم خونه شون رو گذاشته:موش موش ,مموش(اسم بچه گی من!) و جو جو.حال می کنید ما چقدر به گربه بودنشون ارج می نهیم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4.عروسی دوستم تو اهواز برام فوق العاده بود .از ذوق زدم زیر گریه.(الناز می گه تو عروسی من از این ندید بدید بازیا در نیاریا!).خوش بخت بشی سمیه جونم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5.هفته پیش رفتیم با الناز لباس عروس براش ببینیم.یکی رو پرو کرد مثل فرشته ها شده بود. قرارشد همون رو بخره.فکر کنم بیش تر از خودش ذوقش رو دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;6.دو روز به تولد بیست و هفت سالگیم مونده.باورم نمیشه که ده سال پیش پیش دانشگاهی رو تموم کردم.ذوق &lt;a href=&quot;http://nikahang.blogspot.com/&quot; title=&quot;ایشون&quot;&gt;ایشون&lt;/a&gt; رو هم ندارم که از جند روز قبل مدام از خاطرات بنویسم.انگار با نوشتن مجبورم این سرعت زمان رو قبول کنم و نمی خوام که این طوری بشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;7.همیشه از عدد هفت خوشم میومده.باورم نمیشه  هشت روز از &lt;a href=&quot;http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=86924&quot; title=&quot;این اتفاق&quot;&gt;این اتفاق &lt;/a&gt;می گذره و راحت داریم زندگی عادی می کنم.موندم تو جون سختیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;8.هیچوقت معنی عملیات انتحاری رو نمی فهمم.حرکت تروریستی به هر منظوری محکومه.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 20:03:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عدالت؟!</title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;a href=&quot;http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=86924&quot; title=&quot;بهنود&quot;&gt;بهنود&lt;/a&gt; اعدام شد.نمی تونم چیزی بگو یم یا بنویسم فقط شوک زده ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این را بخوانید.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;title&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://mohegh.blogfa.com/post-201.aspx&quot;&gt;&lt;img height=&quot;7&quot; width=&quot;7&quot; src=&quot;http://www.blogfa.com/layouts/shamim/puce_menu.gif&quot; style=&quot;margin-left: 2px; margin-right: 3px;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;http://mohegh.blogfa.com/post-201.aspx&quot;&gt;بهنود شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 05:09:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام ترس من</title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>هفته دیگه امتحان هام شروع میشه. باید خوشحال باشم چون دلم برای دانشگاه تنگ شده.برای شور وشوق اول مهر. دلم واسه پچ پچ با طناز سر کلاس ها تنگ شده.دلم برای کلاس اصول وفنون تنگ شده.دلم واسه مرکز تئاتر تجربی تنگ شده.دلم واسه آقای میرزایی و همتی تنگ شده.اما می ترسم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از &lt;a href=&quot;http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8806041579&quot; title=&quot;تهدیدها&quot;&gt;تهدید ها&lt;/a&gt; می ترسم.از این که باز &lt;a href=&quot;http://naadaanii.persianblog.ir/post/991&quot; title=&quot;خونی&quot;&gt;خونی&lt;/a&gt; بریزد می ترسم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آخرین باری که بچه ها رو دیدم روز 24 خرداد بود.تو دانشگاه پشت درهای بسته داشتیم &quot;یار دبستانی من&quot; رو می خوندیم که گاز اشک آور به سمتون پرت کردند.آخرین باری که دوستهام رو دیدم چشمهای همه مون خیس بود.همه مون بوی دود می دادیم.نمی دونم اما بازم میتونم خوشحال باشم که هفته دیگه می خوام برم دانشگاه؟&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 19:42:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>17</title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>مافقط سرمان بالا بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و شکل های درهم ابرها را مرتب می کردیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کاری به باران نداشتیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;غروب هم برای خودش سرخ بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فریاد می زدیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شعار می دادیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گریه می کردیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما استعاره نبودیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آسمان و ابر و غروب&lt;/p&gt;&lt;p&gt;استعاره نبودند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما فقط جوان بودیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و دیگران به زور رمز گشایی مان می کردند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot;حافظ موسوی&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 08:29:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاچه پلو زورکی</title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>من و ف هر دو دانشجوی شهرستانی بودیم اما خوابگاهمون یکی نبود.ف دلسوز بود زبان تندی داشت تا حدودی هم قلدر بود.یک روز ف  خیلی عصبانی بود وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت:(( مردم محبت حالیشون نمیشه اگه دستمو بزنم به یه من عسل  بکنم تو حلقشون بازم گاز می گیرند.من خواستم در حق هم اطاقیم لطف بکنم نمی دونی دیشب چه جنجالی به پا کرد))&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی دلیل دعوایش رو پرسیدم گفت:((دوستم از شهرشون چند تا پاچه آورده بود.من دیدم خراب میشن از صبح گذاشتم بپزن.توش نخود ریختم که بوی زخم رو بگیره.عصری پاچه ها پخته بودن آبشون هم غلیظ و خوشمزه شد.دختره که اومد دید یه قشقری راه انداخت که کی به تو اجازه داد این جوری بپزی من نخود دوست ندارم و....خلاصه قهر کرد وگفت همه پاچه ها واسه خودت.منم خواستم از دلش دربیارم نخودها رو ریختم دور و باهاش پاچه پلو درست کردم به چه خوشمزگی.اما دختره احمق گفت اه.پاچه پلو دوست ندارم.خلاصه دعوامون شد.حالا میخوام یه دست پاچه بگیرم بندازم جلوش و بگم برو گمشو.در ضمن پاچه پلو رو هم خودم خوردم خوشمزه بود.))&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با ف یه خورده بحث کردم اما قبول  نکرد که کارش خوب نبوده که به وسایل کس دیگه بدون اجازه دست زدن کار خوبی نیست حتی با نیت خیر.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن : نمی دونم چرا دیشب این خاطره یادم اومد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن:من از دست بند سبز خوشم میاد شما چطور؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 08:22:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلدان لب پنجره</title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>سی و دو روز گذشت .هر روز خورشید باز از شرق طلوع کرد. زمین بر مدارش چرخید.زنی زاید مردی از دنیا رفت. شایدهمه چیز سر جای خودش است . فقط شمعدانیم از لب پنجره چیزی دیده است انگار که پژمرده شده.حال شمعدانی شما خوب است؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 09:57:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن چه می گویم و آن چه که عمل می کنیم</title>
<link>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>شنبه 4 تا 6 سالن صمیمی مفخم را واسه تمرین گرفته بودم. میلاد؛مسئول پلاتو ها صبحش گفت یکی از بچه ها گفته که اون جا رو برای تمرین می خواد اما من گفتم که دادمش به تو.اگه حرفی زد تو بگو بیاد پیش من.گفتم باشه.&lt;br /&gt;ساعت 4:30 داخل سالن صمیمی با طناز والمیرا بودیم.در باز شد یکی از بچه های طراحی صحنه به اسم پژمان اومد داخل گفت من این جا تمرین دارم.شما این جا چی کار دارید؟فهمیدم همونی که میلاد گفته. گفتم من هماهنگ کردم مطمئنی؟گفت آره.گفتم بریم پیش میلاد اونم گفت باشه.میلاد گفت پلاتو مال شیرین نازه.پسره عصبانی شد و داد وبیداد کرد. مونده بودم وسط لابی.میلاد گفت تو برو سر تمرینت و خودشون مشغول بحث شدن.&lt;br /&gt;رفتم پیش بچه ها وبراشون گفتم من در مورد این پسره یه چیزهایی شنیدم  میگن ناراحتی اعصاب داره.نباید باهاش بحث کنیم طفلی گناه داره.طناز والمیرا وهم تصدیق کردن که با کسی که کنترل اعصابش دستش نیست بحث نکنیم بهتره و شروع کردیم تمرین .المیرا باید وارد میشد رو به مجسمه شوهر سابقش می خندید.داشتیم سیعی می کردیم خنده رو در بیاریم.در باز شد وپژمان عصبانی اومد تو و گفت:&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;به زبون خوش فورا برید بیرون !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گفتم ما که صحبت کردیم.من هماهنگ کردم.داد زد:&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;من فقط با خودم هماهنگم.&lt;/span&gt;گفتم این جوری که نمیشه.اما گوش نمی داد و می گفت &lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;برید بیرون&lt;/span&gt;.بچه ها دم در پلاتو جمع شده بودن که یکهو گفت:&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;یا با زبون خوش میری بیرون یا میام میزنم تو دهنت!&lt;/span&gt;این شاید تموم چیزی بود که باعث شد من تمام کلاس های T.A و روانشانسی وکنترل خشم رو فراموش کنم ورگ کردی ام بزنه بالا وبگم: &lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;آره !منم میشینم تا توبیای بزنی تو دهنم.بیا ببنیم چطوری میزنی&lt;/span&gt;؟ ودعوا شروع شد ویکی من میگفتم ویکی اون .اومد کبف من وطناز رو برداشت که بندازه بیرون ومن گفتم:  :&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;تو فقط اونه رو بنداز بیرون تا ببنی با کی طرفی  و &lt;/span&gt;نشستم وداد زدم:&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt; حالا میتونی منو بنداز بیرون!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; پژمان اصلا اختیارش دست خودش نبود و حرفای خوبی نمیزد اما منم هم کوتاه نمی اومدم .بچه های گروهش با طناز والمیرا سعی می کردن اوضاع رو آروم کنند تا بالاخره با وساطتت مدیر گروه و منشی گروه پژمان از پلاتو من رفت بیرون .وحق تمرین به من داده شد اما چه تمرینی اصلا نمی تونستم...&lt;br /&gt;چه الان چه اون موقع میدونستم حق با منه اما نمیدونم چرا  تو اون لحظه  درست مثل اون رفتار کردم ویادم رفت حرف های خودم در مورد مراعات با کسی که وضع روحی خوبی نداره.&lt;br /&gt;از شنبه تا حالا دارم فکر می کنم که چقدر سخته تو موقعیت ها همونی باشی که فکر می کنی بهترینه وزود از کوره درنری وخودتو به دست احساسات ندی.و دارم فکر می کنم چقدر منطقی بودن سخت تر از غیر منطقی بودنه!شما چی فکر می کنید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 24 Nov 2008 08:29:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shirinnaz628&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>shirinnaz628</dc:creator>
<guid>http://shirinnaz628.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
